راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

عسل مامان

یک چند روزی نبودیم گفتم حالا که فرصت شده بیامو یک کوچولو از داستان های این چند روزه براتون تعریف کنم، بگم که خیلی هفته گذشته سرم شلوغ بود و نتونستم سر بزنم طبق معمول همیشه دوستان گلمون ما رو خجالت دادن و برامون پیغام گذاشتن واقعاً ازتون ممنونم مثل همیشه به ما لطف داشتید و دارید . یک داستان جالب از رامیلا خانم اونم اینکه روز چهارشنبه من دیرتر از روزهای دیگه رسیدم خونه و یکمی کار برام پیش اومده بود تا انجام دادم و اومدم خیلی دیر شد بود بعد هم که رسیدم خونه رامیلا خانم خوابش برده بود و بغلش کردم و رفتیم به سمت خونه خودمون تو راه از خواب بیدار شد و متوجه شد که من و بابایی از سر کار اومدیم و خوشحال و خندون رفتیم خونه، اون روز از اون روزهای...
21 آبان 1390

یه خبر خوش

  از دعاهای شما دوستان خوب و عزیزم حال عروسکم بهتر شده و از مامانای نازنین واقعاً ممنونم که تو این مدت به ما سر زدن و جویای احوال پرنسسم بودن . رامیلای مامان بعد از حدوداً 3 هفته ای حالش بهتر شده امروز هم دیگه خیلی خیلی بهونه گرفت که ببریمش بیرونو و طبق عادت همیشگی ببریمش پارک من هم با اینکه حالم اصلاً خوب نبود حاضر شدم و رامیلا رو هم آماده کردم رفتیم پارک چون سر حال بود از فرصت استفاده کردم بردمش عکاسی ازش عکس هم گرفتیم و قرار شد روز شنبه یعنی 14/8/90 برم عکاسی و عکس مورد علاقه ام رو انتخاب کنم تا چاپش کند .   راستی یه خبر خوش دیگه رامیلای مامان، پرنسسم، فرشته کوچولوی نازم، تمام زندگی مامان فردا جمعه...
13 آبان 1390

ماجراهای رامیلا

        یه ماجرای جدید از فرشته کوچولوی ما :  17/7/90 من سر کار بودم که طبق هر روز که زنگ میزدم خونه مادربزرگ رامیلا تا حال و احوالی بپرسم و کمی هم با رامیلا صحبت کنم، زنگ زدم بعد از حال و احوالپرسی معلوم شد که زن دایی رامیلا زنگ زده و گفته دایی تایماز خوب نیست و بستری شده بیمارستان تا ازش آزمایش بگیرن و ببینن چه مشکلی داره. بعد از پیگیری متوجه شدیم که جواب آزمایشش رو دادن و معلوم شده که سنگ کلیه داره، این ماجرای دایی رامیلا . از طرف دیگه خاله بابا اتا هم حالش خوب نبود و چهارشنبه هفته قبل بستری شده بود بیمارستان بعد چون حالش بعد میشه می برنش CCU بستریش...
4 آبان 1390

اردک کوچولو

                   اين عكسها مربوط به خونه مامان جونه. راميلا خانم تازه ياد گرفته كه بوس كنه وقتي بهش مي گفتيم ببوس طوري لباشو جمع مي كرد كه شبيه اردك مي شد، اين ديگه روش موند از وقت هر وقت مي گفتيم اردك شو لباشو اين جوري مي كرد .  ...
2 شهريور 1390

نفس مامان

    يكي از روزهاي ارديبهشت ماه، هوا خيلي خوب بود، من و بابايي از اداره بر مي گشتيم كه بيايم دنبال شما، كه توي حياط اين عكسها رو ازت گرفتيم . با اومدنت و با پا گذاشتن تو خونهء ما بركت رو با خودت به خونه اوردي و از خداجون بابت اين بركت و هديه الهي هميشه متشكريم .                                    این عکس مربوط به اردیبشت سال ٩٠ تو حیاط خونمون عکس گرفتیم .       &n...
27 مرداد 1390

قشنگ ترين هديه الهي

      از زماني كه پاي كوچيكتو گذاشتي تو اين دنيا و وارد زندگيمون شدي رنگ و بوي ديگه اي خونمون گرفت، خدا جون ازت ممنونيم .   اين عكس ها مربوط به تاريخ 2/1/89 مي باشد .            دختر كوچولوي مامان، اولين عيد نوروز زندگي شو به خونه آنا و باباجون و داييش به همراه مامان و بابا رفت .                                       &n...
27 مرداد 1390